تبلیغات
منتظــــــــــــریار

تنگدستى من؛ و عنایت مولا!

تنگدستى من؛ و عنایت مولا!

ابو سوره مى گوید: روز عرفه براى زیارت قبر اباعبدالله الحسین (علیه السلام) خارج شدم. وقتى اعمال روز عرفه به پایان رسید هنگام عشا مشغول خواندن نماز شدم و شروع به خواندن سوره حمد نمودم. همزمان با من جوانى - كه كنار من بود و قبل از نماز او را دیده بودم - با چهره اى زیبا كه لباسى تابستانى بر تن داشت شروع به اقامه نماز و خواندن سوره حمد نمود.
درست یادم نیست كه من، پیش از او یا پس از او نمازم را به اتمام رساندم.
صبح هنگام همگى از كربلا خارج شدیم. وقتى كنار رود فرات رسیدیم آن جوان به من گفت: تو قصد كوفه دارى، برو!
من از مسیر فرات رفتم و او از راه خشكى، وقتى از او جدا شدم، پشیمان شدم فورا بازگشتم و به دنبال او به راه افتادم. تا مرا دید گفت: بیا.
چون به پاى دیوار قلعه ((مسناه)) رسیدیم، خوابیدیم. وقتى بیدار شدیم، همچون پرنده اى بالاى خندق كوفه بودیم!
او به من فرمود: تو تنگدستى و عیالوارى برو پیش ابوطاهر زرارى، وقتى به خانه او رسیدى در حالى كه داستانش آلوده به خون قربانى است، از خانه خارج خواهد شد. به او بگو: جوانى با انى نشانى ها گفت: كیسه اى كه در آن بیست سكه طلا است و آن را یكى از برادرانت آورده است بیاور، آن را بگیر.
وقتى نزد ابوطاهر ابن زرارى رفتم، همانطور كه آن جوان فرموده بود ماجرا را براى او گفتم.
ابوطاهر گفت: الحمدالله، و او را شناخت. آنگاه داخل شد و آن كیسه پول را برایم آورد. من نیز آن را گرفته و بازگشتم!(1)

--------------------------------------------------------------------------------

1- غیبه شیخ طوسى، ص 299 و 300، التوقیعات الوارده؛ بحار الانوار، ج 51، ص 318 و 319.

تاریخ ارسال : سه شنبه 11 آذر 1393 01:21 ب.ظ | نویسنده : منتظریـــار

ظهور؛ پس از یأس و نومیدى!

ظهور؛ پس از یأس و نومیدى!

ابوبكر محمد بن ابى دارم یمامى (1) مى گوید: روزى خواهرزاده ابوبكر نخالى عطار (2) را دیدم و گفتم: كجا هستى؟ و كجا مى روى؟ گفت: هفده سال است كه در حال سفر هستم! گفتم: چه عجایبى دیده اى؟ گفت: روزى در اسكندریه در منزلى در كاروان سرایى گرفتم كه بیشتر ساكنین آن غریب بودند، وسط آن كاروان سرا مسجدى بود كه اهل كاروان سرا در آن نماز مى گزاردند، و امام جماعتى نیز داشتند. جوانى هم آنجا در حجره اى سكونت داشت كه وقت نماز بیرون مى آمد و پشت سر امام جماعت نماز مى گزارد و باز مى گشت، و با مردم اختلاطى نداشت. چون ماندن من در آنجا به طول انجامید و او را جوانى پاك و لطیفى كه عبادى تمیزى به دوش مى انداخت؛ یافتم. روزى به او گفتم: به خدا دوست دارم در خدمت و حضور شما باشم. من پیوسته در خدمت او بودم تا آن كه كاملا با او مأنوس شدم. روزى به او گفتم: خدا تو را عزیز بدارد، تو كیستى؟ گفت: من صاحب حقم! عرض كردم: كى ظهور مى كنى؟ گفت: اكنون زمان آن فرا نرسیده است، و مدتى از زمان آن باقى مانده است. پس از آن همواره در خدمت او بودم و او به همان ترتیب در خلوت و مراقبت خویش بود و در نماز جماعت شركت مى كرد و با مردم اختلاطى نداشت. تا این كه روزى فرمود: مى خواهم به سفر بروم. عرض كردم: من هم همراه شما مى آیم. (در راه همانجا) عرض كردم: آقا جان! امر شما كى آشكار خواهد شد؟ فرمود: هنگامى كه هرج و مرج و آشوب زیاد شود، به مكه و مسجدالحرام مى روم. آنجا گروهى خواهند گفت: رهبرى براى خود انتخاب كنید! و در این باره با یكدیگر گفت و گوى بسیار مى كنند. تا این كه مردى از میان مردم بر مى خیزد و به من مى نگرد و مى گوید: اى مردم! این ((مهدى (علیه السلام))) است. به او نگاه كنید. آنگاه دست مرا مى گیرند و بین ركن و مقام مرا به رهبرى برگزیده و با من بیعت مى كنند در حالى كه مردم از ظهور من ناامید شده باشند. با هم به كنار دریا رسیدیم، او خواست وارد آب شود، من عرض ‍ كردم: آقا جان! من شنا بلد نیستم. فرمود: واى بر تو! با من هستى و مى ترسى؟ عرض كردم: نه! اما شجاعت آن را ندارم. آنگاه خود بر روى آب حركت كرد و رفت و من بازگشتم. (3)

--------------------------------------------------------------------------------

1- از مشایخ فرقه حشویه است.
2- صوفى است.
3- غیبه شیخ طوسى، ص 301 و 302، التوقیعات الوارده؛ بحار الانوار، ج 51، ص 319 و 320.

تاریخ ارسال : دوشنبه 10 آذر 1393 01:15 ب.ظ | نویسنده : منتظریـــار

من قائم آل محمد هستم!

من قائم آل محمد هستم!

احمد بن فارس ادیب مى گوید: در همدان طایفه اى زندگى مى كردند كه معروف به ((بین راشد)) بودند، و همه آنها شیعه بوده و پیرو مذهب امامیه بودند. كنجكاو شدم و پرسیدم: چطور بین همه اهل همدان فقط شما شیعه هستید؟
پیرمردى كه ظاهر الصلاح و متشخص به نظر مى رسید، گفت: جد ما راشد كه - طایفه ما به او منسوب است - سالى به حج مشرف شد، وى پس از بازگشت از سفر، قصه خود را چنین نقل كرد:
هنگام بازگشت، چند منزل در بیابان پیموده بودیم كه از شتر فرود آمدم تا كمى پیاده روى كنم. مدت زیادى پیاده حركت كردم تا این كه خسته شدم . پیش خود گفتم: بهتر است براى استراحت و خواب، كمى توقف كنم، آنگاه كه انتهاى قافله به نزد من رسید، بر مى خیزم.
به همین جهت، خوابیدم، وقتى بیدار شدم دیدم هنگام ظهر است و خورشید به شدت مى تابد و هیچ كس دیده نمى شود. ترسیدم؛ نه جاده دیده مى شد و نه رد پایى مانده بود. ناچار به خدا توكل كردم و گفتم: به هر طرف كه او بخواهد مى روم!
یا من لایزیده كثره العطا لا سعه و عطاء! یا من لاینفذ خزائینه! یا من له خزائن السماوات و الارض! یا من له خزائن مادق و جل! لا یمنعك اساءتى من احسانك! انت تفعل بى الذى انت اهله! فانت اهل الجود و الكرم و العفو و التجاور. یا رب! یا الله! لا تفعل بى الذى انا اهله! فاءنى اهل العقوبه و قد استحقتها. لا حجه لى ولاعذر لى عندك. ابوء لك بذنوبى كلها و اعترف بها كى تعفو و انت اعلم بها منى. ابوء لك بكل ذنب اذبنته و كل خطیئه احتملتها و كل سیئه عملتها رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انك انت الاعز و الاكرم)).
((اى كسى كه ثروت عطایش موجود كرامت و عطایى دیگر است! اى كسى كه گنجینه هایش پایان ناپذیر است! اى كسى كه تمام گنجینه هاى آسمان و زمین متعلق به اوست! اى كسى كه تمام گنجینه هاى ریز و درشت از آن اوست! گناه من باعث منع احسان تو نیست. تو به شایستگى خویش كه بخشش و كرم و گذشت و بخشایشى است، با من رفتار كن.
پروردگارا! خداوندا! آن گونه كه من شایسته و سزاوار هستم با من رفتار مكن كه همانا سزاوار عقوبت و مستحق آن هستم. زیرا هیچ دلیل و بهانه اى ندارم. از تمام گناهانم (به سوى تو) باز مى گردم و به تمام آنها اعتراف مى كنم تا تو مرا ببخشایى و تو خود از من به گناهانم داناترى، و باز مى گردم (به سوى تو) از هر گناهى كه مرتكب شده ام و خطایى كه نموده ام و هر زشتى كه آشكار نمودم.


ادامه مطلب...

ادامه مطلب

تاریخ ارسال : یکشنبه 9 آذر 1393 01:12 ب.ظ | نویسنده : منتظریـــار

عنایت مولا و رسوایى دشمن!

عنایت مولا و رسوایى دشمن!

علامه مجلسى (رحمه الله) مى گوید:هنگامى كه بحرین در تصرف اروپاییان بود، مردى كه ناصبى و از دشمنان سرسخت اهل بیت (علیهم السلام) به شمار مى رفت، به عنوان فرماندار دست نشانده بحرین به حكومت رسیدت تا به رتق و فتق امور و بازسازى خرابى هاى ناشى از جنگ بپردازد.
وزیر مشاور او نیز مردى بود كه در دشمنى با اهل بیت (علیهم السلام) از خود او سرسخت تر بود، و با هر موقعیتى كه به دست مى آورد، سعى در قلع و قمع و شكنجه و آزار دوست داران اهل بیت (علیهم السلام) مى نمود.
روزى همین وزیر ناصبى، نزد والى بحرین رفته انارى را به او نشان مى دهد كه روى آن به طور برجسته نوشته بود:
لا اله الله، محمد رسول الله، ابوبكر، عمر، عثمان و على خلفاء رسول الله
وقتى والى نوشته هاى روى انار را دید، بدون این كه حتى احتمال این را بدهد كه آن انار ساخته دست بشر باشد، بسیار تعجب كرد و گفت: این نشانه روشن و دلیلى قوى براى اثبات این مطلب است كه مذهب شیعیان دروغ و باطل است. نظرت درباره ارائه آن به مردم بحرین چیست؟
وزیر گفت: عمر امیر دراز باد، مردم بحرین بسیار متعصب هستند و هیچ دلیلى را قبول نمى كنند. با این حال بهتر است آن را حاضر نموده و این انار را به نمایش بگذاریم. اگر آن را به عنوان دلیلى براى رد مذهب شیعه قبول كردند و بازگشتند، چه بهتر خداوند نیز تو را پاداش نیكویى عطا خواهد نمود، و اگر نپذیرفته و در گمراهى خود باقى ماندند، آن را به قبول یكى از این سه راه مخیر كن: یا حاضر شوند جزیه دهند كه در آن صورت (مانند یهودى و نصارا) خوار و ذلیل خواهند بود. یا این كه دلیلى براى رد این برهان آشكار بیاورند. یا در نهایت تن به مرگ داده، آن ها را از دم تیغ بگذرانیم و زنان و فرزندان و اموالشان را به عنوان اسیر و غنیمت تصاحب كنیم.
وال پیشنهاد وزیر را تاءیید كرد، و علما و بزرگان و نجبا و سادات بحرین را احضار نمود و آن انار را به آن ها نشان داد و گفت: در صورتى كه جوابى درست براى آن نداشته باشید، یا كشته شده و زنان و اولادتان به اسارت خواهند رفت و اموالتان مصادره خواهد، شد و یا مانند كفار باید در كمال خفت و خوارى تن به پرداخت جزیه بدهید.


ادامه مطلب...

ادامه مطلب

تاریخ ارسال : جمعه 7 آذر 1393 01:02 ب.ظ | نویسنده : منتظریـــار

دلم به وسعت دریا گرفته

http://s5.picofile.com/file/8125762568/imam_mahdi_000_rahevasl.jpg




دلم به وسعت دریا گرفته..آقاجان
از این زمانه از اینجاگرفته..آقاجان

هزارسال نگاه شکسته مادر..
برای چشم تو احیا گرفته..آقاجان

مرا کویر فراق ات ترک ترک کرده..
دلم بهانه دریا گرفته..آقاجان

کجا جزیره خضراست؟..من نمیدانم!
دلم برای همانجا گرفته..آقاجان







تاریخ ارسال : یکشنبه 18 خرداد 1393 04:22 ب.ظ | نویسنده : رویـــــــا

مسلمان

مسلمان برای من و توست
مسلمان نماینده ماست
سهم من و توست از عشق
دیروز و آینده ماست
او رفت تا ما بمانیم
همواره در راه احمد
می آید از سمت مشرق
یک روز همراه احمد
حالا که خالیست جایش
باید به پایش بمانیم
یک بار دیگر بیایید
حرف دلش را بخوانیم
او ماند بر قبله ای خود
او رفت سمت مدینه
او دل برید از زمانه
همواره در این زمینه
ما نیز مانند سلمان 
از اهل بیت خداییم
پسوند نام من و توست
سلمان امروز ماییم

تاریخ ارسال : سه شنبه 6 خرداد 1393 12:24 ب.ظ | نویسنده : منتظر یار

لحظه‌ها دیگر کهنه شده‌اند ....

لحظه‌ها دیگر کهنه شده‌اند. ماه‌ها، سال‌ها و روزها دیگر رنگ و لعاب گذشته را ندارند. ساعت‌ها، لحظه‌ها و ثانیه‌ها، بوی غربت می‌دهند. آسمان و زمین دیگر لطفی ندارند.

همه چیز تکراری شده است، ولی در این همه تکرار، در این همه قحطی آینه‌ها، در این همه غربت کسی هست که می‌تواند سکوت سرد و مردابی زمین و زمان را بشکند. کسی هست که عشق را دیوار به دیوار کند. کسی هست که شمشیر عدالت زمان را به دست بگیرد. کسی هست که پشت دیوار ستم را به خاک بمالد. کسی که جمعه‌ها متبکر و عطرآگین شود از نام او. کسی که قفل‌های بسته را یکی یکی باز کند. کسی که غصه‌ها را دور بریزد و غروب خالی جمعه‌های‌مان را پر کند.

کسی که با آمدنش سفره‌های بی‌لبخند برچیده خواهد شد، زشتی‌ها به تبعید کشیده خواهد شد. کسی که، کسی که، کسی که ... 

تاریخ ارسال : جمعه 26 اردیبهشت 1393 02:39 ب.ظ | نویسنده : منتظر یار

بعد از او صاحب زمان کز سال‌های دیرباز


بعد از او صاحب زمان کز سال‌های دیرباز
دیده‌ها در انتظار روی آن فرّخ لقاست

چون کند نور حضور او جهان را باصفا
هر کژی کاندر جهان باشد، شود یک‌باره راست

این بزرگان، هر یکی را در جناب ذوالجلال
از بزرگی، رفعتی فوق سماوات للعُلاست

بر امید آن که روز حشر ازین شاهان، یکی
گوید: این ابن یمین از بندگان خاص ماست

این عنایت بس بود ابن یمین را، بهر آنک
هر که باشد بنده‌شان در این دو دنیا پادشاست

تاریخ ارسال : سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 06:05 ب.ظ | نویسنده : منتظر یار

سایه صنوبر

سبز در سبز، هر کجا سرسبز
آسمان و زمین، سراسر سبز

جنگل و کشت‌زار و کوهستان
خرّم و پُر طراوت و سرسبز

ابر، آن‌قدر مهربانی کرد
تا که شد خاک، بار دیگر سبز

دشت، از آتشِ شقایق، سرخ
باغ، در سایه صنوبر، سبز

سخن از خوبی تو می‌گوید
هر بنفشه، هر آبی و هر سبز

با تو باز، ای گُلِ همیشه بهار!
می‌شود برگ برگِ دفتر، سبز

تاریخ ارسال : سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 05:37 ب.ظ | نویسنده : منتظر یار

از میان اشک ها خندیده می آید کسی


از میان اشک ها خندیده می آید کسی
خواب بیداری ما را دیده می آید کسی

با ترنم با ترانه با سروش سبز آب
از گلوی بیشه خشکیده می آید کسی

مثل عطر تازه تک جنگل باران زده
در سلام بادها پیچیده می آید کسی

کهکشانی از پرستو در پناهش پرفشان
آسمان در آسمان کوچیده می آید کسی

خواب دیدم , خواب دیده در خیالی دیده اند
از شب ما روز را پرسیده می آید کسی

تاریخ ارسال : دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 08:21 ق.ظ | نویسنده : منتظر یار
کل صفحات :5
1
2
3
4
5