تبلیغات
منتظــــــــــــریار

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد.

 تو که یک گوشه چشمت، غم عالم ببرد 
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد.

حال آن خسته چه باشد که طبیبش بزند 
زخم و بر زخم نمک پاشد و مرهم ببرد.

پاکبازی که تو خواهی نفسی بنوازیش 
نه عجب باشد اگر صرفه ز عالم ببرد.

آنکه بر دامن احسان تواش دسترسی است 
به دهان خاکش اگر نام ز حاتم ببرد.

زنگ چل سالۀ آئینۀ ما گر چه بسی است 
آتشی همدم ما کن که به یکدم ببرد.

رنج عمری همه هیچ است اگر وقت سفر 
رخ نماید که مرا با دل خرم ببرد.

جان فدای دل دیوانه که هر شب بر توست 
کاش جاوید بدان کوی، مرا هم ببرد.

من ننالم ز تو، لیکن، نه سزا هست کسی  
درد با خود، ز در عیسی مریم ببرد.

تاریخ ارسال : دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 07:04 ب.ظ | نویسنده : رویـــــــا

عمری بود که حسرت دیدار می کشم

 


http://s5.picofile.com/file/8118630300/1363509500.jpg


    عکس ترا به صفحه پندار می کشم.             عمری بود که حسرت دیدار می کشم.
     بر صفحه سیاه خیالم جمال توست                    یا ماه را به لوح شب تار می کشم.
                               تا نقش بارگاه تو افتد په دیده ام              گردن به حسرت از پس دیوار می کشم.                          با هر نفس که می گذرد در فراق تو                 آه از خلال سینه تب دار می کشم.
            جویم اگر به رهگذری خاک پای تو                   چون سرمه ای به دیده خونبار می کشم.
                          لذت برم به راه تو ای گل ز نیش ها                 نوش است اگر که منت صد خار می کشم                    شد خسته پای و باز به گردت نمی رسم               پا بر زمین چو پایه پرگار می کشم.


تاریخ ارسال : دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 06:46 ب.ظ | نویسنده : رویـــــــا

لحظه‌ها دیگر کهنه شده‌اند ....

لحظه‌ها دیگر کهنه شده‌اند. ماه‌ها، سال‌ها و روزها دیگر رنگ و لعاب گذشته را ندارند. ساعت‌ها، لحظه‌ها و ثانیه‌ها، بوی غربت می‌دهند. آسمان و زمین دیگر لطفی ندارند.

همه چیز تکراری شده است، ولی در این همه تکرار، در این همه قحطی آینه‌ها، در این همه غربت کسی هست که می‌تواند سکوت سرد و مردابی زمین و زمان را بشکند. کسی هست که عشق را دیوار به دیوار کند. کسی هست که شمشیر عدالت زمان را به دست بگیرد. کسی هست که پشت دیوار ستم را به خاک بمالد. کسی که جمعه‌ها متبکر و عطرآگین شود از نام او. کسی که قفل‌های بسته را یکی یکی باز کند. کسی که غصه‌ها را دور بریزد و غروب خالی جمعه‌های‌مان را پر کند.

کسی که با آمدنش سفره‌های بی‌لبخند برچیده خواهد شد، زشتی‌ها به تبعید کشیده خواهد شد. کسی که، کسی که، کسی که ... 

تاریخ ارسال : جمعه 26 اردیبهشت 1393 02:39 ب.ظ | نویسنده : منتظر یار

تو کجایی ؟

جهت دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد


نگهم خواب ندارد


قلمم گوشه ی دفتر غزل ناب ندارد


همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق دیوانه دلسوخته ارباب ندارد؟؟


تو کجایی ؟


شده ام باز هوایی


چه شود جمعه ی این هفته بیایی ؟


به جمالتبه جلالتدل ما را بربایی


تاریخ ارسال : چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 07:44 ق.ظ | نویسنده : منتظر یار

روز پدر

تاریخ ارسال : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 02:32 ب.ظ | نویسنده : منتظر یار

ولادت امام علی ( ع)


فرحنده میلاد مولی الموحدین، امیرالمومنین، حیدر کرار، شیر خدا، مولود کعبه بر همگان مبارک.

تاریخ ارسال : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 12:43 ب.ظ | نویسنده : منتظر یار

مناجات با خدا

خدایا این دستهای منه
 
همونی که همیشه بطرفت درازه

و این هم سری که جلوی همه خم شده
 
ولی افسوس از یکبار طاعتِ با صداقت برای اطاعت

خدایا … این منم … اشرف مخلوقاتتجانشین تو بر روی زمین

همونی که وقتی منو آفریدی خودت رو احسن الخالقین نامیدی

خدایا من دارم به خودم می بازم

خدایا دستم رو بگیر
 
دست کسی رو که
 
امیدی به طاعت ناچیز و ریایی خودش نداره …

تاریخ ارسال : شنبه 20 اردیبهشت 1393 09:38 ق.ظ | نویسنده : منتظر یار

گفتم؛ به دل که جلب رضایت کند، نکرد

گفتم؛ به دل که جلب رضایت کند، نکرد          گفتم که جان نثار تو باشم، ولی نشد.

 گفتم؛ میان جذر و مد اشک و آهِ شب           در گردش مدار تو باشم، ولی نشد.

گفتم؛ که می رسی تو و من هم دعا کنم           در دولت تو، یار تو باشم، ولی نشد.

  گفتم؛ که تا اجل نرسیده است، لحظه ای           در خیمه ات، کنار تو باشم، ولی نشد.

     گفتم؛ که خاک پای تو را تاج سر کنم           چون خاک رهگذار تو باشم، ولی نشد.

           گفتم؛ به قدر آه دل دلشکستگان              در عهد و روزگار تو باشم، ولی نشد.

    گفتم؛ دعا کنم که بیایی، ببینمت             مانند مهزیار تو باشم، ولی نشد. 

        گفتم؛ شمیم ماه محرم که می رسد           در روضه، بی قرار تو باشم، ولی نشد.

http://s5.picofile.com/file/8122548950/26572154656248142769.jpg

تاریخ ارسال : پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 01:00 ق.ظ | نویسنده : رویـــــــا

جمعه یعنی یک غزل دلواپسی

 جمعه یعنی یک غزل دلواپسی          جمعه یعنی گریه های بی کسی.

    جمعه یعنی روح سبز انتظار           جمعه یعنی لحظه های بی قرار.

بی قرار بی قراری های آب،          جمعه یعنی انتظار آفتاب.   

جمعه یعنی ندبه ای در هجر دوست           جمعه خود ندبه گر دیدار اوست.  

  جمعه یعنی لاله ها، دل خون شوند            از غم او، بیدها مجنون شوند.    

         جمعه یعنی یک کویر بی قرار             از عطش سرخ و دلش در انتظار.

         انتظار قطره ای باران عشق               تا فرو شوید غم هجران عشق.

     جمعه یعنی بغض بی رنگ غزل                 هق هق بارانی چنگ غزل.     

  زخمه ای از جنس غم بر تار دل               تا فرو شوید غم هجران دل.


http://s5.picofile.com/file/8118896376/sdjo4d9mlrnatat6eye9.jpg

تاریخ ارسال : پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 12:48 ق.ظ | نویسنده : رویـــــــا

گفتم؛ دعا کنم که بیایی، ببینمت

گفتم که بی قرار تو باشم، ولی نشد.           تنها در انتظار تو باشم، ولی نشد.

گفتم؛ به دل که جلب رضایت کند، نکرد          گفتم که جان نثار تو باشم، ولی نشد.

گفتم؛ میان جذر و مد اشک و آهِ شب           در گردش مدار تو باشم، ولی نشد.

گفتم؛ که می رسی تو و من هم دعا کنم           در دولت تو، یار تو باشم، ولی نشد.

گفتم؛ که تا اجل نرسیده است، لحظه ای            در خیمه ات، کنار تو باشم، ولی نشد.

    گفتم؛ که خاک پای تو را تاج سر کنم             چون خاک رهگذار تو باشم، ولی نشد.

          گفتم؛ به قدر آه دل دلشکستگان            در عهد و روزگار تو باشم، ولی نشد.

  گفتم؛ دعا کنم که بیایی، ببینمت           مانند مهزیار تو باشم، ولی نشد.

        گفتم؛ شمیم ماه محرم که می رسد           در روضه، بی قرار تو باشم، ولی نشد.


http://s5.picofile.com/file/8122494942/imam_mahdi_pbuh_by_ostadreza_d55pv77.jpg

تاریخ ارسال : چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 03:06 ب.ظ | نویسنده : رویـــــــا
کل صفحات :4
1
2
3
4