تبلیغات
منتظــــــــــــریار

این بار چندم است که استاد غایب است؟

بازمنــم ،خاک پایــتان
دیـوانه ای که لک زده قلبش برایـتان
در این کلاس سـرد حضور تو واجب است
این بار چندم است که استاد غایب است؟
نرگس شکفتـه است تو را داد می زنـد
آقا بیا که فاصـله فـریاد می زند
این روزها نمی شـود اندوهگین نبود
دلواپس نهایت تلخ زمین نبود
تب کرده مادرم ز غمت مدتی مدید
هذیان مادرم شده "آقا خوش آمدید"
امشب دلم تو را عجیب درد می کشد
دستم مدام واژه برگرد می کشد
امضاء:دو چشم خیس و دلی در هوایتان
دیوانه ای که لک زده قلبش برایتان ...

تاریخ ارسال : جمعه 17 بهمن 1393 11:58 ق.ظ | نویسنده : منتظریـــار

به چه زبانی باید درد دلم را با تو بگوییم؟

دنیا رنگ سیاهی گرفته مولا جان ، جواب قلب خسته ام را چه بدهم؟

به چه زبانی باید درد دلم را با تو بگوییم؟

می دانم که می آیی و من به امید آمدنت با سکوت ،

دست به آسمان " خدا " بلند میکنم و میگویم :

اللهم عجل لولیک الفرج

تاریخ ارسال : جمعه 17 بهمن 1393 11:35 ق.ظ | نویسنده : منتظریـــار

راحت همگی به راحتی تن دادیم

<سلام بر مهدی فاطمه (عج)>

راحت همگی به راحتی تن دادیم

یک مشت شعار نامعین دادیم

هر هفته غروب جمعه‌ها ما تنها

آموزش منتظر نشستن دادیم!

اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر و جعلنا من خیر انصاره و اعوانه و شیعته

والمستشهدین بین یدیه

تاریخ ارسال : جمعه 17 بهمن 1393 11:26 ق.ظ | نویسنده : منتظریـــار

قول می دهم که حواســـــــم را جمع کنم

ک وقـــــــت هایی هست که خیلی دلتنـــــگ آقای غریبــــم می شــــوم

گریــــــه ام می گیرد به خاطـــــــر لحظاتی که دور از یـــــارم گذشتــه است

به خـــــــــودم قول می دهـــــــم،

قول می دهم که حواســـــــم را جمع کنم

هر جایــــــــی نروم، هر کـــــــــاری نکنم

هر حرفــــــــی نزنــــــــم و ...

آن زمان است که حضـــــــورش را احســـــــاس می کنـــــم

وجـــــــودم زلال می شـــــود...

اما نمــــــی دانم چه می شود که فرامــــــوش می کنــم

فراموش می کنم حضــــــــورت را

به گمانم لایق همراهیـــــــــــت نیستـــــــم آقـــــــا ...

تاریخ ارسال : جمعه 17 بهمن 1393 10:45 ق.ظ | نویسنده : منتظریـــار

محمد...

افسران - I love Muhammad

تاریخ ارسال : پنجشنبه 2 بهمن 1393 10:12 ب.ظ | نویسنده : منتظریـــار

شیعیان خواب بس است...

افسران - شیعیان خواب بس است برخیزید....

تاریخ ارسال : پنجشنبه 2 بهمن 1393 10:09 ب.ظ | نویسنده : منتظریـــار

من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم

من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم
از آن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم


همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس
من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم  !


رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم فرزند
من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم


همه گویند این جمعه بیا اما درنگی کن
از اینکه باز عاشورا شود تکرار می ترسم  !


سحر شد آمده خورشید اما آسمان ابریست
من از بی مهری این ابر های تار می ترسم!


تمام عمر خود را نوکر این خاندان خواندم
از آن روزی که این منصب کند انکار می ترسم!


طببیم داده پیغامم بیا دارویت آماده است
از آن شرمی که دارم از رخ عطار می ترسم


تاریخ ارسال : پنجشنبه 2 بهمن 1393 10:08 ب.ظ | نویسنده : منتظریـــار

اینجا کسی برای تو جا وا نمیکند.!


اینجا کسی برای تو جا وا نمیکند.!

این خاک احترام به دریا نمیکند.

نامت برای دفع بلا روی طاقچه است

ورنه کسی نگاه به آقا نمیکند.

تاریخ ارسال : پنجشنبه 2 بهمن 1393 02:15 ب.ظ | نویسنده : منتظریـــار

آقایم شاعر نیستم که برایت شعر بگویم


آقایم شاعر نیستم که برایت شعر بگویم،اما،


هروقت،


هرزمان،


هرکجا،


دلم هوایت را کردتنها زیر لب میگویم:"بیا،فقط بیا

تاریخ ارسال : پنجشنبه 2 بهمن 1393 01:34 ب.ظ | نویسنده : منتظریـــار

شنیدم که تو یک روز جمعه بر میگردی


شنیدم که تو یک روز جمعه بر میگردی

 

کدام جمعه ؟ نمیشد اشاره میکردی . . . ؟

 

تاریخ ارسال : پنجشنبه 2 بهمن 1393 12:15 ب.ظ | نویسنده : منتظر یار
کل صفحات :2
1
2