تبلیغات
منتظــــــــــــریار

من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم

من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم
از آن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم


همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس
من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم  !


رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم فرزند
من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم


همه گویند این جمعه بیا اما درنگی کن
از اینکه باز عاشورا شود تکرار می ترسم  !


سحر شد آمده خورشید اما آسمان ابریست
من از بی مهری این ابر های تار می ترسم!


تمام عمر خود را نوکر این خاندان خواندم
از آن روزی که این منصب کند انکار می ترسم!


طببیم داده پیغامم بیا دارویت آماده است
از آن شرمی که دارم از رخ عطار می ترسم


تاریخ ارسال : پنجشنبه 2 بهمن 1393 10:08 ب.ظ | نویسنده : منتظریـــار

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

تاریخ ارسال : دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 08:03 ب.ظ
Your style is very unique compared to other people I have read stuff from.

Thanks for posting when you have the opportunity, Guess I'll
just bookmark this page.
تاریخ ارسال : پنجشنبه 9 شهریور 1396 04:12 ب.ظ
Everyone loves it when folks come together and share thoughts.
Great website, keep it up!

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر